|
- آیا روزی فرا خواهد رسید که طبیعت آموزگار آدمی باشد ، انسانیت کتابش و زندگی آموزه ی او ؟ + نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 10:0 توسط غزاله |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 9:17 توسط غزاله |
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 12:26 توسط غزاله |
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 19:23 توسط غزاله |
پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد! نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت! ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد! گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد! تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 17:45 توسط غزاله |
در هر پله اي كه بايستيم ... خدا يك پله بالاتر از ما مي ايستد ... نه براي اينكه بگويد كه : " من خدا هستم " براي اينكه دستت را بگيرد ... + نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 6:4 توسط غزاله |
مدت ها براش حرف زدم تا زیبایی های دنیا رو یادش بیارم وقتی اون لبخند زد... یادم اومد که مدت هاست با این دنیایی که تعریفشو می کردم غریبه ام... + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 19:25 توسط غزاله |
او فقط پنج سالش بود که قلبش رو اهداء کرد...این آخرین جراحی او بود ولی دیگه هیچوقت بهوش نیومد ...هیچوقت...هیچوقت... مامانش میگه در لحظات آخر به مدت ۱۰ دقیقه بهوش آمد و من و باباشو دیدو رفت... خدایا..!! صبری طولانی به پدر و مادرش بده...آمین... + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 20:20 توسط غزاله |
شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوسش داری ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 18:31 توسط غزاله |
" توبه بر لب سبحه برکف دل پراز شوق گناه معصیت را خنده می آید ز استغفار ما " + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 11:4 توسط غزاله |
|
| ||||||